سفارش تبلیغ
صبا

آن سوی خیال
" باران می بارد به حرمت کداممان؟ نمی دانم! من همین قدر می دانم باران صدای پای اجابت است و خدا با همه جبروتش دارد ناز می خرد پس نیاز کن "
لینک دوستان

 نیمَدی و نیمَدی چلّه ی تیرماه اومدی
رمضون یادت باشه موسم گرما اومدی

...

نیمدی و نیمدی وقت گیرونی اومدی
هم گُشنه و هم تشنمه, بی زولبیا هم اومدی !

رمضون خوش اومدی و ناخَشُم شد جِدّن
نمیدونم که دگر شام هم مدن یا نمدن!

روزوگا هیش خبر و وقتی که افطاری مشه
سنّتی و خلیفه, شولوغ پولوغ خیلی مشه

سواری و موتوری صف مکشن تو جمهوری
جََبوگای زولبیا ورمِدَرَن , پیش به سوی مهمونی

این روزا هَمش گف بخور بخور تو شهر ماست
به گمونم که فقط علی به فکر فقراست !

مسجدا رونقیه وقت نماز و افطاری
دلوگا گشنشونه, برنج و مرغه انگاری !

رمضون یادت باشه مسجد فقط مال تو نیست
روزوگای دگرش پای به مسجد گذریست !

سحری و افطاریت با ربّنای شجری
همشونا دوس دارم با هندونُگِ تَگری

((حامدبهاری))

 

 

‏در وصف رمضان  =========    نیمَدی و نیمَدی چلّه ی تیرماه اومدی  رمضون یادت باشه موسم گرما اومدی    نیمدی و نیمدی  وقت گیرونی اومدی  هم گُشنه و هم تشنمه, بی زولبیا هم اومدی !    رمضون خوش اومدی و ناخَشُم شد جِدّن  نمیدونم که دگر شام هم مدن یا نمدن!    روزوگا هیش خبر و وقتی که افطاری مشه  سنّتی و خلیفه, شولوغ پولوغ خیلی مشه    سواری و موتوری صف مکشن تو جمهوری  جََبوگای زولبیا ورمِدَرَن , پیش به سوی مهمونی    این روزا هَمش گف بخور بخور تو شهر ماست  به گمونم که  فقط  علی  به فکر فقراست !    مسجدا رونقیه وقت نماز و افطاری  دلوگا گشنشونه, برنج و مرغه انگاری ! (خخخخخ)    رمضون یادت باشه مسجد فقط مال تو نیست  روزوگای دگرش پای به مسجد گذریست !    سحری و افطاریت با ربّنای شجری  همشونا دوس دارم با هندونُگِ تَگری    *-_-*  1392.04.10- حامدبهاری *-_-*‏

[ سه شنبه 93/4/10 ] [ 3:24 عصر ] [ سیما ]
درباره وبلاگ

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی… نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دینم. نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم. نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم. نه جهنم نه بهشتم، نه چنین است سرشتم. این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم: حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو. گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم، که کسی نشنود این راز گهربار جهان را. آنچه گفتند و سرودند … تو آنی خودِ تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی. تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی! تو خود اسرار نهانی. همه جا تو… نه یک جای، نه یک پای… همه ای، با همه ای، همهمه ای. تو سکوتی… تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی، به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی. در همه افلاک بزرگی… نه که جزئی… نه چون آب در اندام سبوئی… خود اویی به خود آی تا به در خانه متروکه هرکسی ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل و وصل بچینی…. ................................................................ سیما هستم... ماییم و نوای بی نوایی، بسم الله اگر حریف مایی:)
برچسب‌ها وب